X
تبلیغات
به خود آی...
به خود آی...

حاج عباس(حمید فرخ نژاد): یه زمانی که قد شما بودم یه روزی معلمه اومد تو کلاس گفت آقا میخوایم یه تیاتر راه بندازیم، کی میخواد نقش گوسفندو بازی بکنه؟… آقا به حرضت عباس ، به حرضت عباس کل کلاس ایجوری دستاشونو گرفتن، همه جز حاجیت… بعد گفت کی میخواد نقش گرگو
بازی بکنه؟ ما گفتیم آقا ببخشید نقش جک و جونور دیگه ای، غلاغی، فیلی،شیری، پلنگی، چیزی نداری بدی به ما؟ گفت نه، یا بایست گوسفند باشی یا گرگ؛ بعد از اون بود که ما تو زندگیمون فهمیدیم آقا یا بایست گرگ باشی یا گوسفند، یا بایست بزنی یا می زننت، یا بایست بخوری یا می خورنت، یا بایست بمالی یا می مالنت. حالا ما اشتباه کردیم ولی از یه گرگ بارون دیده به شما نصیحت، یعنی گرگم شدین جهنم، بشین ولی این تن بمیره، جون هر چی مرده گوسفند نباشید تو زندگیتون

 

نوشته شده در جمعه 1392/12/23ساعت 19:33 توسط علی محمدی|

 سلام ببخشید اگه چند روز نبودم(البته فکر نکنم براتون مهم بود).....

ولی در گیر جابجایی خونمون بودم.....

نوشته شده در سه شنبه 1392/11/22ساعت 11:55 توسط علی محمدی|

اگه یه زن
تو رو اونقدر دوس داشته باشه که
از آرزوهاش بخاطرت بگذره،
از خدا یه عمر تازه بخواه!
یه عمر واسه خوشبخت کردنش خیلی کمه!

 

واقعاااااااااا................

نوشته شده در یکشنبه 1392/07/21ساعت 19:34 توسط علی محمدی|

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

جامه‌اش شولای عریانی‌ست

ور جز اینش جامه‌ای باید،

بافته بس شعله ی زر تارِپودش باد

گو بروید، یا نروید،

هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی‌خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان،

چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت

پست خاک می گوید

باغ بی‌برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن

پادشاه فصلها، پاییز.

چه سریع پاییز شد................

 

نوشته شده در یکشنبه 1392/06/31ساعت 18:37 توسط علی محمدی|

الهي كه هيچ دلي بي دوست نباشه

 


نوشته شده در پنجشنبه 1392/05/17ساعت 23:55 توسط علی محمدی|

معرفت حکم میکنه!!

اگر کسی را دوست دارین, بهتر است به او نشان دهید تا بگویید. اگر کسی را دوست ندارید, بهتر است به او بگویید تا نشان دهید.

نوشته شده در سه شنبه 1392/05/08ساعت 22:38 توسط علی محمدی|

یه وقتایی یه کسایی میان تو زندگیت ..
که وقتی به پشت سرت نگاه می کنی..
تعجب می کنی که چجوری..!!

تا قبل از اومدن اونا زندگی می کردی..!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/04ساعت 19:47 توسط علی محمدی|

 بر چهره گل نسیم نوروز خوش است         در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست        خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

حکیم عمرخیام

.

عید همگی مبارک

 

نوشته شده در شنبه 1391/12/26ساعت 12:55 توسط علی محمدی|

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به ليلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنويس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه ای از نرسيدن هايم
كوشش رود به دريا شدنش می ارزد

كيستم؟… باز همان آتش سردی كه هنوز
حتم دارد كه به احيا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ريختن دم به دمم
به همان لحظه بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی عشق به نيل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سال ها گرچه كه در پيله بماند غزلم
صبر اين كرم به زيبا شدنش می ارزد  

 

                                                      ولنتاین همه مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 1391/11/25ساعت 12:51 توسط علی محمدی|

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود



وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی



من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آنسوی یقین شاید کمی همکیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود



من عاشق چشمت شدم ...

از دکتر افشین یداالهی

دانـــــــــــــــــــــــــــــلود اهنگ

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/11/23ساعت 18:46 توسط علی محمدی|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت