X
تبلیغات
به خود آی...
به خود آی...

یه وقتایی یه کسایی میان تو زندگیت ..
که وقتی به پشت سرت نگاه می کنی..
تعجب می کنی که چجوری..!!

تا قبل از اومدن اونا زندگی می کردی..!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/04ساعت 19:47 توسط علی محمدی|

 بر چهره گل نسیم نوروز خوش است         در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست        خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

حکیم عمرخیام

.

عید همگی مبارک

 

نوشته شده در شنبه 1391/12/26ساعت 12:55 توسط علی محمدی|

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به ليلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنويس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه ای از نرسيدن هايم
كوشش رود به دريا شدنش می ارزد

كيستم؟… باز همان آتش سردی كه هنوز
حتم دارد كه به احيا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ريختن دم به دمم
به همان لحظه بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی عشق به نيل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سال ها گرچه كه در پيله بماند غزلم
صبر اين كرم به زيبا شدنش می ارزد  

 

                                                      ولنتاین همه مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 1391/11/25ساعت 12:51 توسط علی محمدی|

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود



وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی



من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آنسوی یقین شاید کمی همکیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود



من عاشق چشمت شدم ...

از دکتر افشین یداالهی

دانـــــــــــــــــــــــــــــلود اهنگ

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/11/23ساعت 18:46 توسط علی محمدی|

نوشته شده در چهارشنبه 1391/08/17ساعت 22:5 توسط علی محمدی|

8ابان روز گرامی داشت مولانا...............

نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیرِ کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ...

حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی خودِ تو جان جهانیگر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی، به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی ...


فريدون حلمي

(باتشکر از شما.............و عذرخواهی از من.....)


 

نوشته شده در دوشنبه 1391/08/08ساعت 22:2 توسط علی محمدی|

ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم
ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم

کويرت چو دريا و کوهت چو جنگل
 همه بوم و بر خشک و تر دوست دارم

ترا ای گرانمايه ديرينه ايران
ترا ای گرامی گهر دوست دارم

هنروار انديشه‌ات رخشد و من
 هم انديشه‌ات هم هنر دوست دارم

گرانمايه زرتشت را من فزونتر
ز هر پير و پيغامبر دوست دارم

بشر بهتر از او نديد و نبيند
من آن بهترين از بشر دوست دارم

سه نيکش بهين رهنمای جهان است
مفيدی چنين مختصر دوست دارم

ابر مرد ايرانی ای راهبر بود
من ايرانی راهبر دوست دارم

نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد
از اينروش هم معتبر دوست دارم

همه شاعران تو و آثارشان را
به پاکی نسيم سحر دوست دارم

ز فردوسی آن کاخ افسانه که افراخت
درآفاق فخر و ظفر دوست دارم

تو در اوج بودی به معنا و صورت
من آن اوج قدر و خطر دوست دارم

دگرباره بر شو به اوج معانی
که اين تازه رنگ و صور دوست دارم

نه شرقی نه غربی نه تازی شدن را
برای تو ای بوم و بر دوست دارم

مهدی اخوان ثالث

7آبان را به عنوان روز بزرگداشت مرد ایرانی به رسمیت بشناسیم


نوشته شده در شنبه 1391/08/06ساعت 20:30 توسط علی محمدی|


نوشته شده در چهارشنبه 1391/08/03ساعت 11:53 توسط علی محمدی|

ای جان و جهان من، کجایی؟ /*/ آخر بَرِ من، چرا نیایی؟

ای قبله‌ی حُسن و گنج و خوبی /*/ تا کی بوَد از تو، بی‌وفایی

خورشید نهان شود ز گردون /*/ چون تو به وثاق ما درآیی

اندر خَمِ زُلف، بت پرست‌ات /*/ حاجَت نآید به روشنایی

زین پَس مَطَلب میان مجلس /*/ آزار دلِ خوش سنایی

تا هیچ کسی تو را نگوید /*/ کای پیشه‌ی تو جفانمایی

سنایی غزنوی



نوشته شده در دوشنبه 1391/08/01ساعت 23:41 توسط علی محمدی|

گفته بودی که چرا محو تماشای منی /*/ آن‏چنان مات، که حتی مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود /*/ ناز چشم تو به قدر مژه برهم‏زدنی

فریدون مشیری



نوشته شده در دوشنبه 1391/08/01ساعت 23:35 توسط علی محمدی|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت